ما آدمای مورچه ای

درخواست حذف این مطلب

یه وقتایی از سر بیکاری با مورچه ها بازی می کنیم.خیره می شیم به بدن نحیف و کوچیک و شکننده شون.از دیدن حرکت پاهای کوچیک شون خنده مون می گیره.یه این فکر می کنیم که چقدر راحت با یه اشاره انگشت می تونیم زندگی رو ازشون بگیریم.

از سر شیطنت راه شونو سد می کنیم.شاید دورشون آب بریزیم و توی یه جزیره حبس شون کنیم.بعد بشینیم و ببینیم چجوری واسه نجات شون تلاش می کنن.چجوری هول میشن چجوری نگران میشن چجوری قدماشون سرعت می گیره.بعد انگار که یه ابرقهرمانیم انگشت اشاره مونو میذاریم جلوشون و با این حس که : وای چقدر من مهربون م ببین می خوام نجاتت بدم... منتظر می شیم تا به انگشت مون پناه بیارن.

اما اونا محتاط تر از این حرفان.بی اعتنا و بی اعتماد به دست منتظر ما ، با سماجت مخصوص خودشون دوباره دنبال راه نجات میگردن. ما هم از اون بالا با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهشون می گیم: خنگول، تنها راه نجاتت منم. چندبار دیگه می خوای دور بزنی؟ اول و آ ش باید بیای پیش خودم.اصن خود من گرفتارت تا بیای پیش خودم!

اما مورچه هیچ کدوم از حرفای مارو نمی فهمه. یه لحظه هم سرشو نمیاره بالا تا ببینه یکی هست اون بالا که توجه ش به منه.سرش پایینه و خودش رو غرق مشکلات خودش می دونه. «اصلا انگار به هیچ دنیایی با ارتفاع بیشتر از یک میلی متر اعتقادی نداره»

ما اما از اون بالا از این حماقت ، بی اعتمادی و بی توجهی ش کفری می شیم.بعضیامون ول ش می کنیم و فکر می کنیم با اینکار و تا خشک شدن آب به اندازه کافی تنبیه می شن تا دیگه دست رد به مون نزنن.

ولی بعضیامون اینقدر مهربون نیستیم.اونقدر واسمون بی ارزش میشه که اون بدبخت رو له می کنیم و با شوت ش از جلوی چشمامون دورش می کنیم.

اینارو گفتم تا برسم اینجا که بگم: ما آدما هم واسه خدا مورچه ایم.

شاید ما از سر بیکاری اون بلاها رو سر مورچه در آوردیم اما خدای حکیم مشکلات و سختی هارو میذاره تو راهمون تا ما رشد کنیم. تا یکمی پخته شیم.

شاید خدا هم انگشت شو که نه ، دست ش رو آورده باشه جلو.شاید مارو گرفتار سختی ها کرده که از همه ی این دنیای غریب به خودش پناه ببریم.شاید میخواد بگه : هِی حواست کجاست؟ من اینجام ها درست کنارت...

اون از اون بالا نظاره گر تکاپوی ماست. ما به کوچیکی و ضعیفی یه مورچه بلکه هزاران بار بیشتر جلوی چشم ش و غافل از اون خودمونو به هر دری میزنیم. از اون بالا تک تک کارامونو می بینه و بهمون می گه:

«خنگول!، خودم تو رو به این مشکلات گرفتار تا بیای پیش خودم.چند بار دیگه می خوای دور بزنی؟دنبال چی هستی؟ اول و آ ش باید بیای پیش خودم.هر چقدر دیرتر بفهمی، این خود تویی که ضرر می کنی»

اما ما انگار به خدا شک داریم. انگار به دست جلو اومده ی خدا، به وعده ی نجات ش بی اعتمادیم.از آدمای دور و اطرافمون(از مورچه های دور و اطرافمون) از ایی که مثل خودمونن کمک می خوایم.نجاتمونو تو دست اونا می بینیم.

انگار این دنیا مارو بدجوری به خودش مشغول کرده.انگار به دنیایی بالاتر از سقف خونه هامون اعتقادی نداریم.

ولی خبر خوب اینکه خدا با ما آدما فرق می کنه. اون حوصله ش سر نمیره. پشتمونو خالی نمی کنه تا تنبیه بشیم. همیشه باهامونه و هوامونو داره.

و همیشه منتظره که برگردیم تو پناهش. برگردیم تو آغوشش.

اگه یکمی سرمونو بیاریم بالا...



پی نوشت: خدایا ازت ممنونم که با وجود حماقتامون با وجود غرورای مس ه مون با وجود مورچه بودنمون با وجود سرتقی هامون با وجود خیانتامون با وجود قدرت بلامنازع ت... نمیزنی له مون کنی. اگه من جات بودم یه دونه آدم هم زنده نمی ذاشتم. چه صبری داری تو...